داستان کهن زاهد و موش برای کودکان زاهدی در کنار جوی آب دست و رو میشست که یک دفعه دید کلاغی از جلوی او رد شد و از دهنش بچه موشی بیرون افتاد، دل زاهد برای بچه موش سوخت و او را لای یک برگ درخت گذاشت و به خانه آورد. زنش بنای داد و فریاد را گذاشت که: «ای مرد! موش نجس است، از این جانور چطور نگهداری کنیم.…
No articles.