اشعار بهمن صباغ زاده برادر! خ ون تو از سینه ی من می زند بیرون بمان در خانه ات ، جلاد گردن می زند بیرون سپر برداشتن را گازِ اشک آور نمی فهمد زِرِه سودی ندارد ، تیر از تن می زند بیرون نگی ری خ رده ب ر روب اه در ب ازارِ مک اران که امشب شیر هم خود را به مردن می زند بیرون چرا "دست محبت سوی کس یازی در این…