قصه کودکانه جاده ی شکلاتی خورشید خانمِ مهربان، وسط آسمان آبی می درخشید و با گرمای ملایمش جاده را بوسه می زد. باران کوچولو روی صندلی عقب ماشین نشسته بود. او عروسک پشمالویش را محکم در آغوش گرفته بود و آرام برایش لالایی می خواند: «لالای لای، بخواب عزیزم…» اما خیلی زود حوصله اش سر رفت. باران پاهای کوچکش…
No articles.