حکایت هرکول و مرد کشاورز پس از باران شدیدی که آمده بود، کشاورز با گاری اش در راه گِلی روستا می رفت. اسب ها به سختی بار گاری را در راه پُر از گل ولای می کشیدند، و هنگامی که یکی از چرخ های گاری در گِل گیر کرد، دیگر نتوانستند حرکت کنند. کشاورز با ناراحتی از گاری پیاده شد، کنار گاری ایستاد و به چرخ آن…