قصه سپیده ی طلایی و غروب نقره ای آن شب قرار بود که مادر و پدر دوستم به خانه ی من بیایند. دوست من سرخ پوستی از مردم آلاسکاست. وقتی که من چیزهایی را که برای شام آن شب خریده بودم از سبد بیرون می آوردم، او کنارم نشسته بود. وانمود می کرد که از دیدن چیزهایی که من خریده ام غرق تعجب و تحسین شده است. می گفت:…