قصه زیبای نمکی برای کودکان (قسمت دوم) نمکی دید چه قصری، هیچ پادشاهی این دم و دستگاه را به خواب هم ندیده. دیوه به نمکی گفت: «پاشو همراه من بیا تا توی این قصر گردشت بدهم.» از شاخش دسته کلیدی درآورد و رفت به سراغ اتاقها. دانه دانه را وا کرد و نشان نمکی داد. نمکی از دیدن اتاقها چشمش سیاهی رفت چیزهایی…