داستان کودکانه ماه پیشانی(قسمت آخر) باری، شهربانو را آوردند به قصر پادشاه، دیگر تمام اهل حرمسرا چشم شده بودند و شهربانو را تماشا میکردند. در این بین پسر پادشاه آمد دستش را گرفت برد توی اتاق مادرش. مادره ماتش برد که هیچ همچین صورتی ندیده بود سر و وضعش هم که جای خود داشت. مجلس عقد را فراهم کردند و شب…
No articles.