سارا و ببری عصر بود. یک دختر کوچک قشنگ با مادرش از کوچه ای می گذشت. این دختر سارا بود. سارا با مادرش به خانه ی خاله مریم می رفت تا ببری را ببیند. خاله مریم گربه ی بزرگ و قشنگی داشت. گربه ی خاله مریم یک ماه بود که پنج تا بچه زاییده بود. همه ی بچه گربه ها قشنگ بودند. سارا، روزی که بچه گربه ها را دید…
No articles.