قصه کودکانه یک عروسک برای فرزانه روز آخر سال بود. مادر هما می خواست برای خرید از خانه بیرون برود. هما گفت: «مادر، اجازه می دهید که من هم با شما بیایم؟ من می خواهم با پول هایی که دارم خرید کنم.» مادر گفت: «هما، می خواهی چه بخری؟» هما گفت: «یک اسباب بازی.» مادر گفت: «برای کی؟» هما گفت: «معلوم است،…